قطره ای در صدفی پنهان شد. رفته رفته به صدف مهمان شد.

در نهانخانه تاریک صدف، چند روزی که گذشت

دید منزل تنگ است، در و دیوار صدف چون سنگ است

کمی آزرده شد از خود پرسید:

علت آمدنم اینجا چیست؟! قطره ها آزادند، در دل موج زمان فریادند. چیست معنای خود آزاری من؟ چیست بیماری من؟

اگر روزنه ای باز شود دور شوم، ساکن منطقه روشنی و نور شوم...

صدف آهسته شنید این نجوا، گفت:

ای کودک خرد دریا! شِکوه کم کن که در این بحر عمیق، ما نگردیم به کس یار و شفیق

ارزشت بیشتر از شبنم نیست، مثل تو در دل دریا کم نیست

ما به کس در دل خود جا ندهیم، تا ندانیم که ارزش دارد بی جهت منزل و مأوا ندهیم

اگر امروز تو در سینه من پنهانی، یا به قول خودت افتاده در این زندانی

مکن از بخت شکایت که بدون تردید، تو در این خانه تاریک، شوی مروارید