دل ساده ی من

جایی برای دل شکسته من

۱۵ مطلب با موضوع «شعر و داستان» ثبت شده است

داستان صدف

قطره ای در صدفی پنهان شد. رفته رفته به صدف مهمان شد.

در نهانخانه تاریک صدف، چند روزی که گذشت

دید منزل تنگ است، در و دیوار صدف چون سنگ است

کمی آزرده شد از خود پرسید:

علت آمدنم اینجا چیست؟! قطره ها آزادند، در دل موج زمان فریادند. چیست معنای خود آزاری من؟ چیست بیماری من؟

اگر روزنه ای باز شود دور شوم، ساکن منطقه روشنی و نور شوم...

صدف آهسته شنید این نجوا، گفت:

ای کودک خرد دریا! شِکوه کم کن که در این بحر عمیق، ما نگردیم به کس یار و شفیق

ارزشت بیشتر از شبنم نیست، مثل تو در دل دریا کم نیست

ما به کس در دل خود جا ندهیم، تا ندانیم که ارزش دارد بی جهت منزل و مأوا ندهیم

اگر امروز تو در سینه من پنهانی، یا به قول خودت افتاده در این زندانی

مکن از بخت شکایت که بدون تردید، تو در این خانه تاریک، شوی مروارید

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

داستان8

یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم

یه پسر 5 - 6 ساله اومد گفت خاله یه آدامس میخری؟

گفتم همرام پول کمه ولی میخوای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم

گفت باشه، نشست

بعد مدتی گفت :خاله داری چیکار میکنی؟

گفتم تو فضای مجازی میگردم

گفت اون دیگه چیه خاله!؟

خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 - 6 ساله شه

گفتم خاله فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی

گفت خاله فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میرم

گفتم مگه اینترنت داری؟

گفت نه خاله

بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش دارم

مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب ساعت 10 میاد که من میخوابم نمیتونم ببینمش ولی دوسش دارم

وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب فک میکنیم سوپه

تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم

صب خواهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد خونه تنش سر جاشه

من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم

مگه این دنیای مجازی نیست؟؟

اشکامو پاک کردم

نتونستم چیزی بگم

فقط گفتم آره ، دنیای تو مجازی تر از دنیای منه

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

در این زمانه

در این زمانه هیچکس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

 

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس - نفس ، نفس نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خورده با هوس خودش نیست

 

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست ، پس خودش نیست

 

دلی که گرد خویش می تند تار ،

اگرچه قدر یک مگس ، خودش نیست

مگس ، به هر کجا ، بجز مگس نیست

ولی عقاب در قفس ، خودش نیست

 

تو ای من ، ای عقابِ بسته بالم

اگرچه بر تو راهِ پیش و پس نیست

 

تو دستِ کم کمی شبیه خودت باش

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

 

تمام دردِ ما همین خودِ ماست

تمام شد ، همین و بس : خودش نیست

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

داستان7

مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید. به پشت سرش که نگاه کرد دید...

شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کاملا به چشم می‌زد داشت به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود. سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعره‌های شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظه‌شماری می‌کند. مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر می‌کرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا می‌آیند و همزمان دارند طناب را می‌خورند و می‌بلعند. مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان می‌داد تا موش‌ها سقوط کنند اما فایده‌ایی نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیواره‌ی چاه برخورد می‌کرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد. خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیواره‌ی چاه قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موش‌ها را فراموش کرد که ناگهان...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

خاطرات یه پسر بد!

با یه دختر خوب نامزد بودم، همه چی عالی بود و خداییش دختر محشری بود، خانواده خوبی داشت وقرار بود با این دختر مهربون ازدواج کنم. فقط یه چیز منو خیلی آزار میداد...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حکایت استخدام

بعضی ارگان ها و سازمان ها هم داستانی دارند برای خودشون، 

یعنی و قتی می خوان برا استخدام مصاحبه بگیرن خیلی جالب میشن.

 اگه بخوان یکی رو قبول کنن حتما می کنن

 و اگه بخوان کسی رو مردود کنن خیلی راحت این کارو می کنن.

 فقط شیوه هاشون متفاوته.


این نمونه رو بخونین:

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

داستان 5

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﺧﻂ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ، ﺍﻭ ﺩﻭ ﮐﯿﺴﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺩﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ 

ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

فلسفه عشق

چشمه ها با رودخانه می آمیزند و رودخانه ها با اقیانوس

بادهای آسمانی با احساسی شیرین تا ابد با هم در آمیخته اند

و هیچ موجودی در جهان ، مجرد نیست و هر چیز بنا به قانون الهی با هستی دیگری ممزوج می شود

پس چرا من تو را آرزو نکنم؟

ببین!

کوهستان آسمان را می بوسد و امواج دریا ، یکدیگر را به سینه می فشرند و هیچ گلی بخشیده نخواهد شد

اگر گل دیگری را خوار بشمارد و آفتاب زمین را در آغوش می گیرد

بگو تمام این عشق ها و نوازش ها چه ارزشی دارند

اگر تو معشوق من نباشی؟

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

داستان 4

فرشتگان از خدا پرسیدند : خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری چرا غم را آفریدی؟

خداوند گفت : غم را برای خودم آفریدم!

این مخلوق را خوب می شناسم ، تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

داستان 3

پدر وارد اتاق دخترش شد و نامه ای رو روی تختخواب دید . نامه را با دستانی لرزان خواند

متن نامه این بود:

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰